من هدیه شاهبداغیهستم؛ نویسنده و پژوهشگر حوزهی رشد فردی، خودشناسی و عزتنفس.
اینجا فقط قرار نیست با چند جملهی قشنگ روبهرو شوی؛ اینجا قرار است ریشهی بعضی از الگوها، انتخابها و فرسودگیهای درونیات را روشنتر ببینی.
اگر مدتیست حس میکنی چیزی در زندگیات باید تغییر کند، شاید اینجا همان جایی باشد که بعضی پاسخها برایت روشنتر میشوند.
دانلود رایگان مقاله «از دانستن تا توانستن»
همهی ما انبارِ بزرگی از دانستهها داریم؛ راهکارهایی که خواندهایم، پادکستهایی که شنیدهایم و جملاتی که در ذهنمان حک شده است. اما چرا وقتی نوبت به عمل میرسد، انگار فرمانِ زندگی در دستهایمان قفل میشود؟ حقیقت این است که مشکل از ارادهی تو نیست، مشکل از فقدانِ یک نقشهی راه برای عبور از بنبستِ “فقط دانستن” است. در این مقاله، از کالبدشکافیِ دقیقِ همان گرههایی میگویم که باعث میشود فاصلهی بین تصمیمهایت تا اجرایشان، سالها به طول بیانجامد. اگر خسته شدی از اینکه مدام به خودت قول بدهی و باز در همان چرخهی همیشگی گیر کنی، این یادداشت قرار است نگاهت را به مفهومِ «تغییر» برای همیشه تغییر دهد.
داستان من
از گمشدن در متر و معیارهای دیگران تا پیدا کردن مسیرِ خانه
سلام، من هدیه شاهبداغی هستم
اگر امروز به سایت من آمدهای و مرا به عنوان محقق و همراهِ مسیر توسعه فردی و عزتنفس میشناسی، میخواهم بدانی که پشت این عنوانها، دختری ایستاده که مسیر بسیار طولانی و پرپیچوخمی را برای رسیدن به خودش طی کرده است. من نیامدهام برایت نقش یک آدم بینقص را بازی کنم که همهچیز را بلد است؛ آمدهام داستانم را بیپرده با تو به اشتراک بگذارم تا بدانی اگر امروز اینجام، به خاطر این است که تمام دردهایی که احتمالاً تو الان داری تجربه میکنی را با پوست و استخوانم لمس کردهام.
داستان من از جایی شروع شد که رویاهایم با واقعیتهای خشک جامعه برخورد کرد. من عاشق زمین بودم. عاشق سنگها، بادها، طبیعت و کشف رازهای ناهمواریها. برای همین سراغ رشتههایی رفتم که با بندبندِ روحیاتم میخواند؛ کارشناسی کلیماتولوژی (آب و هواشناسی) خواندم و بعد از آن، کارشناسی ارشد ژئومورفولوژی (زمینریختشناسی). اینها برای من فقط درس نبودند، راهی بودند برای لمسِ اصالتِ زمین. اما برای آدمهای اطرافم؟ یک علامت سوال بزرگ بود! خیلیها با تمسخر نگاه میکردند، چون شبیه رشتههای متعارف و دهانپرکن نبود. بارها شنیدم که میگفتند: «این رشتهها نان و آب نمیشود»، «عاقبتت با اینها چیست؟» یا «این همه درس خواندی برای این؟». کمکم این حرفها و قضاوتها مثل موریانه به جانِ باورهایم افتادند. برای اینکه ثابت کنم من هم بلدم موفق باشم، برای اینکه دیده شوم و دیگر مسخرهام نکنند، پا روی دلم گذاشتم. مسیرم را کج کردم و وارد بازار سرمایه شدم؛ شدم کارشناس اوراق بهادار. از بیرون، همهچیز عالی به نظر میرسید. دختری دقیق، رباتی کاردرست و بینقص که کارهایش را مو به مو انجام میداد و تحسین میشد. اما درونِ من؟ درون من هر روز داشت خشکتر و بیروحتر میشد. من پشت آن میزهای کارگزاری، روح خودم را گم کرده بودم. برای فرار از تنهایی عمیقی که در قلبم رخنه کرده بود، خودم را در شلوغیِ اکیپهای دوستیِ پرجمعیت رها کردم. فکر میکردم اگر دورتادورم شلوغ باشد، دیگر آن خلاء درونی را حس نمیکنم. اما حقیقت تلخ بود؛ هر چقدر اکیپها شلوغتر میشدند، من تنهاتر میشدم. آدمها آمدند، رفتند و در نهایت باز هم من ماندم و خودم. این نیازِ مبرم به «دیده شدن» و «ترس از رها شدن»، پای مرا به رابطههای اشتباه باز کرد. وارد رابطههایی میشدم که از همان روز اول، زنگ خطرهایش به صدا درآمده بود. عقلم میگفت این مسیر اشتباه است، اما ترسی بزرگتر در جانم ریشه دوانده بود؛ ترس از اینکه اگر این آدم هم برود، دیگر چه کسی مرا میبیند؟ اگر تنها بمانم چه؟ پس میماندم و با تمام وجود برای حفظ چیزی که از قبل مرده بود، دستوپا میزدم. بارها و بارها فرصتهای دوباره به آدمهایی دادم که ارزشش را نداشتند. در آن سالها، کار من شده بود خوب کردن حال بقیه. وقتی خودم از درون متلاشی بودم، ماسک لبخند میزدم و تمام انرژیام را میگذاشتم تا دیگران شاد باشند؛ اما همین که نوبت به بغضها و حالِ بد خودم میرسید، غیبم میزد. گوشهگیر میشدم و در تنهایی خودم مچاله میشدم، چون یاد گرفته بودم که «هدیه فقط وقتی دوستداشتنی است که قوی باشد و حالش خوب باشد». اما یک روز، در اوج تنهایی و خستگی، بالاخره متوقف شدم. نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم چقدر از آن هدیهای که عاشق طبیعت و اصالت زمین بود، دور شدهام. دیدم چقدر خودم را زخمی کردهام تا بقیه مرا بپذیرند. همانجا بود که تصمیم گرفتم ورق را برگردانم. تصمیم گرفتم به جای دویدن به دنبال تایید بقیه، سهمِ خودم را از زندگی پس بگیرم. شروع کردم به تحقیق کردن. کتابهای زیادی خواندم، مفاهیم روانشناسی را زیر و رو کردم؛ اما بزرگترین دانشگاه من، تماشای خودم در موقعیتهای مختلف بود. شروع کردم به بررسی رفتارهای خودم و آدمهای اطرافم بدون گارد و بدون قضاوت. فهمیدم خیلی از کارهایی که جامعه به آنها برچسب «اشتباه» یا «ضعف» میزند، در واقع تنها راهی بوده که ما در آن لحظه بلد بودیم تا از خودمان محافظت کنیم. فهمیدم درست و غلط مطلقی وجود ندارد؛ هر کسی در هر ثانیه، دارد با تمامِ توانی که در آن لحظه دارد تلاش میکند تا دوام بیاورد. وقتی خودم این مسیر سختِ صلح با خود و پذیرفتن تاریکیهای وجودم را رفتم، تصمیم گرفتم این راه را برای بقیه هم روشن کنم. من اینجا هستم تا دستت را بگیرم، نه اینکه مثل یک معلم از بالا به تو نگاه کنم. اگر تو الان اینجایی، به احتمال زیاد مثل من از دویدنهای بیامان برای راضی نگه داشتن همه خستهای. احتمالاً مثل سالهای گذشته من، خستهای از اینکه همیشه نقش آدم قوی و بیمشکل را بازی کنی، در حالی که از درون دلت میخواهد کسی فقط بغلت کند و بگوید «میفهمم چقدر سخت است». شاید درگیر رابطهای فرسوده هستی، شاید از تنهایی واهمه داری، یا شاید بعد از هر خطای کوچک، بیرحمانهترین کلمات را نثار خودت میکنی. من این صفحه را ساختم که مأمن و پناهگاه امن تو باشد. جایی که وقتی واردش میشوی، لازم نباشد هیچ نقابی به صورتت بزنی. اینجا دادگاه نیست که بگوییم این کارت غلط بوده یا درست؛ من معتقدم شاید کاری که بقیه به آن میگویند اشتباه، بهترین تصمیمی بوده که تو با توجه به شرایط و دانشت در آن لحظه میتوانستی بگیری. من این فضا را ساختم تا به عنوان یک دوست صمیمی و پشتیبان، درکت کنم و بهت حق بدهم. و اینجا میتوانی یاد بگیری چطور بدون احساس گناه و عذاب وجدان، خودت را در اولویت اول زندگیات بگذاری. میتوانی یاد بگیری که چطور با ترسهایت آشتی کنی، مرزهای امن برای خودت بسازی و آن رابطه آسیبدیده با خودت را ترمیم کنی. تا در نهایت، به جای جنگیدن مداوم با خودت و سرزنش کردن ثانیههایت، یاد بگیری که چطور با خودت رفیق شوی و در آرامشی اصیل، خودِ واقعیات را زندگی کنی.